دیگر تمام شدید! این جمله بیان واقعیت نبود، با گذشت چهار دهه ثابت شد که جز خیالی باطل، هیچ نبود. بعضی خوابها هرچند بار هم که تکرار شوند، باز تعبیری ندارند. بینندۀ خواب تغییر می کند اما خواب تعبیر نمی شود.
شهریور سال 1350 ضربۀ سنگینی به سازمان مجاهدین خلق ایران وارد شد. بنیانگذاران و 11 تن از اعضای مرکزیت و تعداد زیادی از کادرهای سازمان طی چند روز دستگیر و زندانی شدند. در چنین شرایطی احتمال نابودی در چشم انداز حیات سازمان واقعی بود. مسعود رجوی، تنها بازماندۀ مرکزیت سازمان مجاهدین، فضای یکی از روزهای اواخر مهرماه و بعد از ضربه شهریور را اینگونه توصیف می کند:
"ساواکی ها خیلی بدو بدو می کردند و پشت سرهم می گفتند: گرفتیم! گرفتیم! گرفتیم!
محمد آقا را دستگیر کرده بودند. بعداز نیم ساعت ما را با کت و شلوارهایی که در اوین به ما داده بودند - چون ما را با لباس خانه دستگیر کرده بودند - به نزد او بردند. گویی جلسۀ مرکزیت سازمان بود و تمام اعضای مرکزیت که در تهران بودند، در آن جلسه بودند؛ به استثنای اصغر و کسانی که در خارجه بودند و رضا (رضایی) که فیلم بازی می کرد و می خواست ساواکیها را برای اجرای فرار فریب دهد.
محمد آقا را کت بسته نشاندند. تنها تفاوت این جلسه با جلسات دیگر مرکزیت این بود که منوچهری، سربازجویی که مجاهدین را دستگیر می کرد و اسم واقعیش ازغندی بود، در این جلسه حضور داشت. کنار میز ایستاده و تکیه داده بود و خیلی فاتحانه پا روی پایش انداخته بود و می گفت: دیگر تمام شدید!" (1)
می بینید! قرار بود فاتحۀ مجاهدین خوانده شود، اما کمتراز یک دهۀ بعد معلوم شد که چه کسی برای چه کسی باید فاتحه بخواند. بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان را اعدام کردند. ولی مجاهدین با زندان و شکنجه و اعدام نابود نشدند. سعید محسن در دفاعیاتش صراحتا گفت:
"هر زمان و هر نقطه یی که خون ما به زمین بریزد آمال و آرزوهایمان بارور شده است. ما نبردی سهمگین در پیش رو داریم. نبردی درازمدت و افتخار می کنیم که با نثار جان بی ارزشمان سربازی ساده باشیم که سهمی بس کوچک از این وظیقۀ مهم را به عهده گرفته ایم و با خون ناچیزمان جوانۀ انقلاب را بارور ساخته ایم. موفقیت و پیروزی از آن ماست." (2)
خمینی به قدرت رسید. او هم سودای نابودی مجاهدین را در سر داشت. در مقابل دیکتاتورعمامه به سر دو راه بیشتر وجود نداشت یا مرگ یا ذلت! مجاهدین فریاد زدند: هیهات من الذله! ذلت و خواری از ما دور باد! دوباره زندان و شکنجه و اعدام. پیرکفتار جماران کمر به قتل و نابودی مجاهدین بست. اینبار هم مجاهدین نابود نشدند.
تابستان سال 1367. سال خون، سال قتل عام، سال جنون جلاد. هزاران زندانی مجاهد و مبارز طی چند هفته اعدام شدند تا شاید خواب نابودی مجاهدین اینبار با اسیرکشی، تعبیر شود. این هم خیال باطلی بود و بگذشت. همان زمان آیت الله منتظری، از پایه گذاران نظام و اصل ولایت فقیه (3)، در اعتراض به حکم پیرکفتارجماران برای قتل عام زندانیان سیاسی، در نامۀ، مورخ 24 مرداد 1367، نوشت:
"مبارزه با فکر و ایده از طریق کشتن غلط است." (4)
او مطلب را درست فهمیده بود. مجاهدین با کشتن تمام نمی شوند، ترویج می شوند. در دستگاه فکری آیت الله منتظری، یعنی همان فقه و کلام سنتی و حوزوی، منطق مجاهدین غلط (!) بود اما به قول خودش با قتل عام، از بین نمی رفتند. آیت الله منتظری این نامه را با آگاهی ازعواقب سنگینی که برایش داشت نوشت و نام نیکی از خود به جا گذاشت. او درهمان نامه نوشت:
"در خاتمه، مجاهدین خلق اشخاص نیستند یک سنخ فکر و برداشت است یک نحو منطق است، و منطق غلط را باید با منطق صحیح جواب داد، با کشتن حل نمی شود بلکه ترویج می شود." (5)
از قضا مجاهدین از روز اول خواستار بحث و گفتگو در یک فضای مسالمت آمیز بودند، این را نقطه قوت خود می دانستند، ولی پیرکفتارجماران هم خوب می دانست که در مقابل مجاهدین حرفی برای گفتن ندارد. سرنوشت بی خردی او در برابر خردورزی مجاهدین، سرنوشت برف بود زیر آفتاب تموز.
روز 19 فروردین 1390، میراث داران ولایت سفیانی، بار دیگر آزموده را آزمودند تا شاید اینبار خواب هایشان تعبیر شوند. سحرگاه روز جمعه، 19 فروردین، غلامان حلقه به گوش نوری المالکی، دیکتاتور عراق جدید و تحت الامر خامنه ای، مجهز به زرهی، هاموی، تیربار و سلاح های سبک به مجاهدین بی سلاح شهر اشرف حمله کردند. حساب همه چیز را کرده بودند، جز مقاومت مجاهدین را. از بی سلاح بودن اشرفی ها به غرور کاذب رسیده بودند. غافل از اینکه برترین سلاح مجاهد، قلب سرشار از ایمان و روح بزرگ اوست. حمله به اشرف تا امروز 35 شهید و بیش از 300 تن مجروح بر جای گذاشته و آنچه که عاید مهاجمین شده، خروار خروار ننگ، لعن، نفرین ومحکومیت جهانی. این روزها باز هم صحبت از نابود شدن مجاهدین می کنند، گویا از گذشته پند نمی گیرند و نمی آموزند. اگر قرار بود مجاهدین با کشتار و حذف فیزیکی نابود شوند، همان 40 سال پیش نابود می شدند.
آنکه ناموخت از گذشت روزگار هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
در جمعه خونین شهر اشرف، حماسۀ کم نظیری خلق شد؛ حماسۀ "فروغ اشرف". حماسۀ مقاومت با دستان خالی در برابر زرهی و هاموی. قطعا جنبش آزادیخواهی مردم ایران به پشتوانۀ زنان و مردان خالق حماسۀ "فروغ اشرف"، استبداد مذهبی حاکم بر ایران را به زیر خواهد کشید، یعنی تحقق جمله ای که این روزها در گوشه و کنار شهرهای ایران زیاد به چشم می خورد: "دیکتاتور به پایان سلام کن".
(1) کتاب بنیانگذاران، چاپ تابستان 1381، صفحۀ 65.
(2) از دفاعیات شهید بنیانگذار، سعید محسن در بیدادگاه نظامی شاه - کتاب بنیانگذاران، چاپ تابستان 1381 ، صفحۀ 45.
(3) "آقايان تا چيزي ميشود به ما ميگويند “ضد ولايت فقيه ” ضد ولايت فقيه ! خدا پدرت را بيامرزد، اصلا ولايت فقيه را ما گفتيم، ما علم كرديم، ما كتاب درباره اش نوشتيم، حالا ما شديم ضد ولايت فقيه ؟! يك عده بچه كه اصلا وقتي كه ما بوديم و اين كارها را ميكرديم اصلا نطفه شان هم منعقد نشده بود، حالا راه ميافتند: ضد ولايت فقيه ! خجالت بكشيد; اين چه كارهايي است؟" – سخنرانی 13 رجب 1376.
(4) پیوست شمارۀ 155 - یادداشت خطاب به آقایان نیری قاضی شرع، اشراقی دادستان، رئیسی معاون دادستان، پورمحمدی نماینده اطلاعات در اوین برای اجرای حکم امام، مورخه 24/5/1367، خاطرات آیت الله حسینعلی منتظری، چاپ دیماه 1379.
(5) همانجا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر